تبليغاتX
عاشقم.بيقرارم.تنهام.دلتنكم و...نميدانم؟

عاشقم.بيقرارم.تنهام.دلتنكم و...نميدانم؟

عشق بى حاصل

درانتظار بركشتن

همه ترسشون از اينه كه  كسى كه رو كه دوست دارند ازبيششون بره از ان روز ديكر روز سخت و دشوارى در بيش دارد .

اما من ترسم از اين بود كه مبادا من يه روزى از بيشش برم كه متاسفانه همين شد

 و حالا من همه روزهام سخت و دشوار شد. خيلى دوست دارم بركردم اما راه بركشت بسيار سخت ودشوار است . 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/21ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط اميد عبدالهى  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/10/10ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط اميد عبدالهى  | 

چندى متن عاشقانه ...................

love

عشق یعنی عبرت روزگار، شلاق زمانه، قصاص زندگی، ولی افسوس، قصاص زندگی را دید، شلاق زمانه را خورد، ولی عبرت نگرفت!
...................................................

برای شکستن من یه اخم کافیه، نیازی به فریادت نیست، واسه اشک ریختنم سکوت تو کافیه، نیازی به قهر نیست، برای مردنم حرف رفتنت کافیه، نیازی به انجامش نیست.

...................................................

عاشق کسی باشی حتی اگر سال‌ها هم نبینیش فراموشش نمی‌کنی ولی اگر فراموشش کردی تو عاشقش نبودی، فقط بهش عادت کرده بودی چون عشق چیزی نیست که یک شبه بیاید و یک شبه برود و فراموش شود.
...................................................

اگر همسفر عشق شدی...قربونت کرایه ما رو هم حساب کن.

...................................................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/29ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط اميد عبدالهى  | 

مرد بیچاره

مرد، این موجود بیچاره!

وقتی به دنیا میاد، همه حال مامانشو می پرسن!

 وقتی ازدواج می کنه همه می گن چه عروس خوشگلی!

وقتی می میره همه می گن بیچاره زنش

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/21ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط اميد عبدالهى  | 

دوست

دوست واژه است
واژه اي كه از لب فرشته ها چكيده است
دوست ، نامه است
نامه اي كه از خدا رسيده است
نامه ي خدا هميشه خواندني ست
توي دفتر فرشته ها
واژه ي قشنگ دوست
ماندني ست
***
راستي ، دلت چقدر
آرزوي واژه هاي تازه داشت
دوست گل ات رسيد
واژه را كنار واژه كاشت
واژه ها كتاب شد
دوستت همان دعاي توست
آخرش دعاي تو
مستجاب شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/18ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط اميد عبدالهى  | 

غصه ى تلخ

وقتی آخر یه قصه، غصه ی تلخ فراقه

خاطرات سبز و رنگی همشون یه مشت سرابه

قلم از سکه میفته، چشم میشه یه رود پر آب

دل اسیر درد دلتنگی میشه یه دشت مرداب



یعنی اون روزای آبی بینمون فنا شد و رفت؟!

یعنی روزگار دلگیر کار ما رو ساخت و در رفت؟!

یعنی باز موج جدایی ساحل عشق و خراب کرد؟!

دوباره جای ستاره آسمون رد شهاب کرد؟!



حالا آهوی فراری! بلبل همیشه ساکت!

بیا این قلب شکسته ،مال تو توشه ی راهت



یادته وقتی برات ترانه ی عشق و سرودم

به تو گفتم مثل روحی توی بند بند وجودم

من بت غرور بودم، یادته زدی شکستی

به فدای تار موهات گرچه راه عشق و بستی

قلب من پر از غمت بود ، قدر ماهی های یک رود

کاشکی که نمی شکستیش ، آخه اون جای خودت بود!



تو برام بدون همتا، تک گل باغ وجودم

من برات؟؟! یادته گفتی ، فرق نداشت بود ونبودم

وقت رفتن از تو خواستم ، حالا که پیشم نموندی

حالا که غرور و قلبمو شکوندی

حالا که فاصلمون خیلی زیاده و تو دوری

جون خاطرات خوبمون برام سخته صبوری

نکنه روزای سبزمون سیاه شه

نکنه حتی بخوای هر چی که بینمون بوده، اونم تباه شه



حالا آهوی فراری! بلبل همیشه ساکت!

بیا این قلب شکسته ،مال تو توشه ی راهت



نازنینم! کاشکی برمی گشتی پیشم

کاش می دونستی نباشی، من دیگه بهار نمیشم

کاش بدونی اگه می خندم هنوزم

نمی خوام به روزگار بگم که از دستش می سوزم

اما انگار قسمت اینه که یه عاشق باز بشینه

زیر قطره های بارون، تا کسی چشمای خیسشو نبینه

این منم درخت بی برگ، ضربه سخت تبر رو تنه ی دلم نشسته

تبره ، انگاری این بار پل وصل و هم شکسته....



برو آهوی فراری! بلبل همیشه ساکت!

الهی خدای عاشقا باشه پشت و پناهت، پناهت، پناهت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/18ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط اميد عبدالهى  | 

من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
در غمستان نفسگير، اگر
نفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/18ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط اميد عبدالهى  | 

غريب

غريب………..
آمده ام كنون هوشيار آمده ام و آرام آرام مي آيم ….
نمي بيني مرا؟؟ در كف دست تو !! در امواج نگاهت …
ببین چگونه بر گو نه هايت مي نشينم و چه زيبا مي شوند گونه هايت آن دم کز دم عيسي گونه ي من سرخ مي شوند و از سفيدي به سرخي مي گرايند ….

دست هايت را به هم مالش مي دهي ؟؟!!… مي خواهي مرا حس كني يا نا بودم كني ؟؟؟!
چيست جرم من ؟؟

ماكيانِ باد در گلو انداخته چه زيبايند …. شايد آنها نیز مي خواهند حس مرا بگويند !

يا تصميم به نا بوديم گرفته اند ؟؟!….
در هر بيغوله اي … آتش روشن است ….

دست ها روانه ي آن ! چرا ؟ شايد از لمس من گريزانند !!


چشم هايت را به من بسپار … همان طور دست هايت ….. گو نه هاست ….. نوك بيني ات …گوش هايت
تا لمسشان كنم …. و دوست داشته شدن را حس كنم !!



نه نبودم اما مي دوني گاهي وقتا ادم تو سرزمين خودشم احساس غربت مي کنه و اين خيلي بدتره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/18ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط اميد عبدالهى  | 

رفيق ردلت را خانه ما كن ، مصفا كردنش با من

به ما درد خود افشا كن ، مداوا كردنش با من

بيفشان قطره اشكي ، كه من هستم خريدارش

بياور قطره اخلاص ، دريا كردنش با من

به من گو حاجت خود را ، اجابت مي كنم آني

طلب كن هر چه مي خواهي ، مهيا كردنش با من

بيا قبل از وقوع مرگ ، روشن كن حسابت را

بياور نيك و بد را جمع ، منها كردنش با من

اگر گم كرده اي اي دل ، كليد استجابت را

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/18ساعت 10:58 قبل از ظهر  توسط اميد عبدالهى  | 

يك دلنوشته

من با خاطرات تو زنده خواهم ماند.

چه غمگين از اين رفتن و از اين روزاي سرد تنهايي.

شايد باورنکني ،از من فقط همين کلمات که با شوق به سوي تو پر مي کشند باقي مانده و خودکاري که هيچگاه حرفهايم رابه تو نمي تواند گفت. کلمات قاصرند در نوشتن از تو...

دوست دارم اين چند کلمه دمي روبرويت بنشيند ونگاهت کنند تا به حقيقت اين جمله درآيي که مي گويد:

  مر از ياد خواهي برد ،نمي دانم؟

     ولي مي دانم از يادم نخواهي رفت .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/17ساعت 10:6 قبل از ظهر  توسط اميد عبدالهى  |